تبليغاتX
ღ♥ღ حرف دل ღ♥ღ
این وبلاگ تقدیم می گردد به زندگی , اميد , نفس و عشق ابديم نسيم

پسرک نشسته بود کنار پنجره
بارون ميومد
قطره ها با شتاب خودشون رو به زمين مي رسوندند
پسرک هيچ وقت نفهميد چرا قطره ها اينقدر عجله دارند
شايد قطره هام دلشون براي دريا تنگ شده بود
مي خواستن زودتر برسند
پسرک هم دلش تنگ شده بود
با خودش فکر کرد که قطره ها بالاخره به دريا مي رسند...
راستي آخرين باري که دريا رو ديده بود و تو چشماي آبيش غرق شده بود کي بود؟
دلش گرفته بود..
راستي آخرين باري که براش نوشته بود کي بود؟
يه نگاهي به دفترش و نامه هاش کرد
نامه هايي که هيچ وقت براي دريا نفرستاد...
دلش گرفته بود
و حالا دوباره مي خواست بنويسه...
شايد يه ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 20:40  توسط علی  | 

                       "ya ali goftimo ESHGH  aghaz shod"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 20:33  توسط علی  |