|
|
|
|
|
فاصله چه تنها بود |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 20:46 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
گریه های مرا های های برده ست دور دور که نزدیکتر شوم به چی؟ با شبی صبح کردن صلح کردن با دوری ِ ممکن نیست چه بی نشان شده ام برای نشان داده باشم شدم بعد هم برای شدن نشان دادم عمری مرا گذاشت واز عمرم گذشت راهی که دیگرسلامت ندارد علامت ندارد در کناره گیر کرده ام کناره گیری کرده ام راننده ای که از سابقه برکنار شد پیاده خیلی نشد در پیاده روهای پایین کنار کشید که مسافر را همین کنار بزند زد! زده شد! دیگر خطر ندارم قصدِ سفر ندارم در حال ِ ناگهان به پریدن کردن با دوپای دو که برداشته ام دور برداشته ام در وقت های دویدن فکر می کنم به یک طرفِ راهی که در خیابان می دوم گاهی که راه پیچیده می شود به پارسال می رسد و طی ِ سال ِ بعدی فکر می کنم که راه را از هر طرف ندیده ام چه بی طرف پریده ام از وقتی که به یادم می آید یاد گرفته ام از یاد ببرم راهی را که در راهم گذاشتند زیر ِ پا گذاشتم گذشت دیگر به یادم نمی آید گاهی که به یادم می آید یاد گرفته ام از یاد ببرم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 19:29 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
مرداب اتاقم كدر شده بود و من زمزمه خون را در رگ هايم ميشنيدم. زندگيام در تاريكي ژرفي مي گذشت. اين تاريكي، طرح وجودم را روشن ميكرد. در باز شد او فانوسش را به فضا آويخت. وزشي ميگذشت |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 19:25 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
شبهاي منشبهاي تنهايي شبهاي سکوت شبهاي ظلمت شبهاي غم شبهاي من شبهاي من |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 0:53 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 0:47 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
عمري به سر دويدم در جست وجوي يار |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 1:20 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 1:14 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
قايق از تور تهي همچنان خواهم راند. هيچ آيينه تالاري، سرخوشيها را تكرار نكرد. همچنان خواهم خواند. پشت درياها شهري است پشت درياها شهري است پشت درياها شهري است! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 1:7 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر اسمان بالای سرت ابریست و تو در زیر باران هستی اگر به دنبال رنگین کمان می گردی اما رنگ ها درد را برایت به ارمغان می اورند اگردنیایت تغیری نمی کند وهیچ پایانی درنظرت وجودندارد اگردر جستوجوی آفتابی اما تنها شب را می بینی اگر تمام اطرافیانت لبخند می زنند ولی تنها کاری که تو می توانی بکنی اخم کردن است اگر از همه اینها وقتی زندگی تو را به پایین می کشد خسته شده ای در ان هنگام از پشت قطرات اشکت به عجایب این زمین نگاه کن به زیبایی یک گل که همچون مخملیست در دستت هوای اطرافت و بوی خرمن علفهای تازه را استشمام کن بچه های شاد در پارک بیگناهی بازی آنها را ببین تصور کن همراه پروانه ای در هوا معلقی میان درختان به این سو و آنسو می پرد زمزمه های دریا یا گرمای نسیم تابستانی را به یاد آور به طعم تکه شیرینی فکر کن هنگامی که روی زبانت اب می شود یا نغمه پرندگان صبحگاهی هنگامی که با او ازشان به هر صبح سلام می کنند به یاد آور سخنان زیبایی که در اغوش مادرت گفتی نرمی نوازشش را احساس کن هنگامی که به آرامی بر صورتت بوسه می زند خوبی های درونت را جستجو کن ابرها را از اسمان زندگیت دور کن به زیر پایت نگاه نکن ، سرت را بالا بگیر. فکر نکن زندگی چه چیزهایی به تو بدهکار است ، به چیزهایی بیندیش که تو باید به او بدهی فردا را فراموش کن آنگاه می توانی زندگی را شروع کنی بنابراین روزگاری را که در آن زندگی میکنی با هدایایی که می توانی ببخشی متبرک ساز به جریان زندگی بی اعتنایی مکن بلکه به آرامی با آن همراه ش زمزمه دلتنگ مي شنوي ؟ اين زمزمه دلتنگ از خيالي دور را ؟ نه اين صداي بم محزون ، اين كسي كه چون من غريب غريبانه بس دلگير مي نالد نمي دانم شايد از او كه رفت از او كه شد و باز نيامد از دل مشغوليهاي من و تو مي خواند و شايد از من بي تو سخن ساز مي كند پس چرا چنين خسته ، دلشكسته ، بسته ؟ تو هم اگر مثل او ياد روزهاي تلخ رفته گرده ات را تا كرده بود شايد .... شايد همين گونه مي خواندي كه او مي خواند او كه خاكستر خاطره ها را بر هم مي زند او كه از قشنگترين ،بهترين لحظه هاي رفته صد سينه سخن دارد او كه خوانده و مي خواند آه اي زيباترين بي تو خاكسترم ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 2:45 توسط علی
|
|
||