|
|
|
|
|
در بستر تنهايي |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوم دی 1384ساعت 19:16 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
سالها پيش از اين در بهاري زيبا در غروبي غمگين در سكوتي سنگين |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوم دی 1384ساعت 19:12 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
با تو تنها مي شود ___ معني هستي را چشيد در ره نا منزلي ___ در منزلت ماوي گزيد با تو آسان مي شود ___ از در بدر بودن گريخت سر به روي زانوان ___ از بي کسي اشکي نريخت اي طلوع هستي ام ___ آسان چه تابيدي بتاب سر به روي سينه ام ___ تا جان به تن دارم بخواب از طلوع هستي ات نوري به شبهايم بريز ___ تا ابد با من بمان از من و عشق مگريز |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 18:58 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
من هميشه ترا مي ستودم من هميشه بهار را در چشمان تو مي ديدم من هميشه از دوريت رنج مي بردم من هميشه در کنارت دنيا را زيبا مي ديدم من هميشه محو تماشاي نگاهت بودم من هميشه مشتاق شنيدن صدايت بودم من هميشه ، همه جا فقط ترا مي ديدم من هميشه در التهاب ديدارت مي سوختم من هميشه برايت بهترين ترانه ها را مي سرودم افسوس که تو هميشه با همه اينها بيگانه بودي... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 18:49 توسط علی
|
|
||