|
|
|
|
|
هر کس به طریقی دل ما میشکند |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 22:13 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
اي نامه که مي روي به سويش |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 20:24 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 3:2 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
من غم را درتنهايي,تنهايي را در سکوت,سکوت را در شب,شب را در بستروبستر را به
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 0:39 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 0:33 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
پائيز را دوست دارم چون فصل غم است |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 0:29 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
قلبي داشتم از سنگ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 23:3 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 22:46 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
من هستم .... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 21:42 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
![]() جسدم را نگذاريد بماند به زمين |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 21:36 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 21:29 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
در امتداد جاده های تاریکی می دوم بی آنکه فانوسی از امید در دست داشته باشم صدایی نمی آید جز هیاهوی باد و جز ناله ی دلخراش درختان انگار آنان هم چون من تنهایند هر خفاش فانوسی از تشدید تاریکی با خود دارد و من هستم و تنهایی و سیلاب سرازیر اشک ها و باز هم تاریکی و باز هم تنهایی و نه وحشت... که سردرگمی افسوس که خداوند گفته است: تو برای ؛بودن؛آمده ای و گرنه... فانوس خود را نیز به تاریکی این جاده می بخشیدم مگر فانوس من برای که روشنی می آورد؟!... فانوس من تنها برای خودم روشن است و من... و من در خودم می سوزم و من در خودم می سوزم و من برای همه می سوزم ولی... ولی هیچکس حتی شمعی هم به دستم نمی دهد دیگر حتی خطوط مغزم نیز موازی نیستند به گمانم در این تاریکی آن ها نیز راه خود را گم کرده اند و من فریاد می زنم: "برای چه آمده ام؟!" و برگی که عاجزانه به پای گردباد جاده می پیچد فریاد می زند: "برای چه آمده ای مهم نیست!... افسوس که تو نیز چون "من" خواهی رفت." فریاد میزنم: " برای چه هستم؟!" و فانوسی فریاد می زند: "برای آن که من مهم باشم" و ناله کنان فریاد می زنم: "برای چه خواهم رفت؟!" و دیوار کاه گلی ناله می کند؛ برای اینکه سالهاست من ایستاده ام باید استراحت کنم... بهانه ای برای روی زمین پاشیدن می خواهم" افسوس...آه ... افسوس... که من برای همه ام و هیچکس برای من و مال من نیست باید بگریم؟!!... نه!... اما بی شک نباید بخندم پس چه کنم؟!!!...
چه بگویم؟! چه تدبیر کنم بر لحظه هایی که بر تردید سکوت در پای هراس شب و وحشت رفتند؟ به گمانم باید... چون گذشته باشم من بسوزم در خودم تا نسوزد دیگری |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 1:8 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
![]() بگذار امشب باز در اغوشت گيرم ,بگذار باز حس كنم در كنارمي ,بگذار باز فكر كنم كه دوستم داري و هنوز تنها خيال تو هستم. هر چند كوتاه بگذار نگاهت كنم, بگذار باز حس كنم تنها نگاه توست دريچه خيال من كه در ان اوج مي گيرد احساس من , روياي من و وجود من بگذار باز بفشارم دستانت را تا چون گذشته شكفته شود گلي كه كاشتي در قلبم , قلبي كه تا ان روز كس سراغش نگرفته بود و ز همه خيال ها رفته بود ولي ان لحظه كه تو هر چند با ترديد يادش كردي هرگز ز ياد نمي برم پس سعي مكن كه فراموش شوي . بگذار با ياد تو روزگار خاكستريم , سياه شود. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 20:38 توسط علی
|
|
||