|
|
|
|
اگر مي دانستم نگاهت زبان نگاهم را نمي فهمد،هيچ گاه نگاهت نمي کردم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 0:21 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
دلـــــــم گرفته و هر سوي خانه ام ابــــريست |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 23:56 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
روزي که به دنيا آمدم صدايي در گوشم طنين افکند |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 0:23 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
دلم گرفته آسمون نمي تونم گريه کنم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 19:29 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
اومدم شبها رو باور نکنم غصه نذاشت اومدم غصه رو باور نکنم شب نمي ذاشت |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 22:38 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
هيچ کس ويرانيم را حس نکرد وسعت حيرانيم را حس نکرد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 21:37 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
بگذار تا بگريم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 23:11 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 22:51 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 19:28 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
![]() وقتي كه رفتي فهميدم كه دلم از دستم رفت وقتي كه رفتي فهميدم كه سرم شانه نوازش گرش را از دست وقتي كه براي آخرين بار از كوچه عبور كردي روحم هم پر كشيد ولي به خودم اميد دادم به خودم وعده دادم كه بر مي گردي ولي دلم چيزي را كم داشت كه كاملا اونو حس كردم خودم حس كردم كه قصر آرزوهايم خراب شد خودم حس كردم كه ديگر كسي نمي تواند مثل او دوست داشته بي ريا دوست داشت...بي ريا عاشق شد بي ريا مهر ورزيد و بي ريا هم رفت درست مثل قاصدك.. اري قاصدكم رفت و من هم تنها شدم قاصدكم رفت و قصر آرزوهايم خراب شد قاصدكم رفت و دلم به انتظار برگشت او ماند تا مرد به راستي بعد تو چه بايد مي كردم من هم مردم دلم هم به همراه تو مرد نمي خواست كسي را ديگر مثل تو دوست بدارد وقتيكه رفتي نميدانم چرا دلم هم رفت وقتي كه رفتي نمي دانم چرا دستانم ديگر توان نوشتن كلمات شاد كه چرا باز هم توان ديدن را دارند بارها با خودم جنگيدم كه چرا من مانده ام از وقتي كه رفتي ديگر چشمانم نتونست غير از تو روياهاش تو رو مدام بهانه تو رو مي گرفت به او مي گفتم كه رفته، براي هميشه از پيشم رفته ولي ساده دل قبول نمي كرد.. هجران تو را باور نداشت مي گفت كه تمام وجودش بوي تو را مي دهد براي همين مي گفت كه تو هم هستي... از چشمانم متنفر بودم كه چرا از همان لحظه اول برايت اشك نريخت مي دوني ديگه نمي خواستم اونها رو باز كنم.. ازشون متنفر بودم آخه مي دوني روزي كه براي اخرين بار دستت رو روي اونها فكر كردم چشمام از خودم عاشق تر هستند شايد چون خيلي دوستت داشتن نتونستن باور كن شايد هم عزيز معجزه دستهاي تو بوده اره مطمئنم كه معجزه دستهاي تو بوده |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 19:7 توسط علی
|
|
||