|
|
|
|
|
آدم برفي با نور خورشيد خانوم چشماشو باز کرد اين اولين باري بود که اونو مي ديد آخه بچه ها تازه ديشب ساخته بودنش اون قدر اون جا موند و به خورشيد نگاه کرد تا يواش يواش آب شد و ديگه هيچي ازش نموند ولي هيچوقت ,هيچ کس نفهميد که آدم برفي از گرماي آفتاب آب نشد,بلکه از شرم وجود خودش آب شد از شرم اينکه خورشيد بدون هيچ توقعي با تمام وجود با تمام عشقش به اون تابيده ولي آدم برفي هيچ کاري نمي تونست در برابر عشقه پاکه اون انجام بده حالا منو تو که هر روز خورشيدو هزاران آدم مثل خورشيدو کنارمون داريم و از لطف هاشونم خبر داريم چرا قدر اين روزا رو نمي دونيم!؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 0:51 توسط علی
|
|
||