|
|
|
|
|
نیمه شب آواره و بی حس و حال
در سرم سودای جامی بی زوار پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را. همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من. از تکرار او هم خسته بود آمد و هم آشیان شد با من او همنشین و همزبان شد با من او خسته جان بودم که جان شد با من او دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی ...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 23:30 توسط نسیم
|
|
||